حورا انسيه

او را فاطمه نام نهادند، زيرا آفريدگار وی را از تباهيهای زمين جدا کرده است.

او را فاطمه نام نهادند، زيرا پروردگار او را ازشيفتگان و تبارش را از آتش دوزخ جدا کرده است.

او را حورا می گويند، زيرا خدايش خواست وی پری روی زمين باشد. پری انسانی که پريان بهشتی به خاک پايش نمی رسند.

فاطمه، صدٌيقه است، بسان مريم ، همانند پيامبران.

فاطمه صديقه است، زيرا صادق آل محمد(ص) بدان گواهی داده است. از اين روی، جز صديق ، وی را غسل نمی دهد.

و فاطمه، بزرگترين صديقی است که روزگاران برای شناختن وی سپری شده است.

فاطمه، پاک متولد شده است و پاکيزه و برف وش زندگی می کند. زندگی اش سپيد است، بسان کبوتران صلح، همانند برفهای ستيغ های آسمان سای، همچون ابر های باران خيز در آسمان فيروزه ای، آری، فاطمه، طاهره است.

پلشتی ها از وی زدوده شده و پاکيزه است.

ملکوت چنين اراده کرد که فاطمه بتول باشد، همان گونه که پيش از اين برای مريم چنين خواسته بود.

خداوند فاطمه را خجسته و کوثر محمد (ص) و تبارش آفريد.

آفريدگار، نسل هر پيامبر را در صلب خودش و فرزند زادگان آخرين پيامبر را در صلب علی ، تنها همسر و همتای بی نظير فاطمه آفريد.

فاطمه، زهرا است، چرا که هر گاه در محراب به نيايش می ايستد، چهره اش می درخشد. نور از چشمان و پيشانی اش می تراود، فاطمه ستاره می شود و برای آسمان چنان نور افشانی می کند که ستارگان برای زمين.

و پروردگار اين گونه فاطمه را آفريد:

صديقه،مبارکه،طاهره،طيبه،زکيه،زهرا،محدثه،راضيه و مرضيه.

 (يک آسمان پروانه، کمال السيد،ترجمه حسين سيدی)

 

{تقديم به مادر خوب و  فداکارم، همسر مهربان و وفادارم،

و همه مادران و همسران مهربان و فداکار دنيا}

  
نویسنده : مسافر آسمان ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٢


 

سلام.

دريافتم که تا کنون بوده اند همسفرانی که همراهی ام می کرده اند، اما کم سويی چشمان دلم، مانع آن بود که ببينمشان، و ناسپاسانه ، شکوای تنهايی سر داده بودم.

اينک به پاس مرحمت دوستان ، هر چند که کم ببينم شمارشان، و به ميمنت ايامی بس مبارک و فرخنده که ياد آور روشن شدن چشم جهان به نور چشم حبيب آفريدگار جهان است، از ارواح حاضر و ناظر آن بزرگان ياری می طلبم که ديگر در کارم سستی رخنه ننمايد و پيام مقدسشان را ، يعنی ندای دعوت محبوب عالم را چنان بر خودم بانگ زنم که نوای خوش آن ديگر مسافران را نيز داعی شود.

باز هم چنان گذشته، زبان قاصر خويش می بندم و شما را به زلال زمزمه چشم گشوده ای شيوا بيان می سپارم:

تولد، لحظه آغاز زندگی آدمی نيست، آغاز فصلی نو در تاريخ اوست. پيش از تولد، پيشگويی ها و ريشه ها هستند، پيشگويی های بسان آبستنی ابرها ، قبل از آن که ببارند.

در زندگی زهرا(س)، راز های است گشوده و راز هايی سر به مهر، همچون مرواريدی در صدف، خفته در بستر درياچه ای زلال.

جستجو گر در آغاز زهرا ، در می ماند. نمی تواند آغاز و ريشه ها را بيابد. پيشگوييها و سر آغاز های اين حضور بانوانه برای تمام بانوان تاريخ.

تنها محمد(ص) است که راز فاطمه(س) را می داند، راز آغاز، ظهور و ريشه ها را.

همه چيز از يک ميوه بهشتی آغاز شد. فاطمه از آن جا آمد، دوشيزه ای از بهشت، پری زمينی، آن گونه که پيامبر (ص) وی را ناميد. هنگام معراج، زهرا زاده شد. در لحظه هايی دور از زمين پر جاذبه، دور از ثقل ماده، آن جا ، نطفه کودکی بسته شد که به زودی در زمين متولد می شود.

عناصر سازنده او، زمينی و ملکوتی بودند. گلی آغشته با عطر مينو، عناصری از نور آسمانی.

آيا از همين رو نيست که هر گاه محمد(ص) دلش هوای بهشت می کند، زهرا را می بوسد؟ عطر زهرا، عطر بهشت است. عطر سيب، عطر گلابی، عطر ياس،...

(يک آسمان پروانه، کمال السيد، ترجمه حسين سيدی)

 

باز از ياس، خواهم نوشت .....

 

  
نویسنده : مسافر آسمان ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢


لطفا به سوال من پاسخ دهيد!

سلام دوست عزیز!
از اينکه وقتت را به خواندن اين مطالب اختصاص می دهي، متشکرم.
از حضورت درخواست می کنم کمی تامل کنی و بعد از خواندن اين نوشته، به سوالم پاسخ دهی.
چندين ماه پيش که با وبلاگ آشنا شدم، احساس کردم بعضی از حرفها در اين بلاگ ها جايشان خاليست.
پس باتوکل بر خدا شروع کردم به نوشتن.
گر چه برای کسی که در حوزه تحصیل می کند و همزمان دانشگاه را می گذراند و یک سوم باقیمانده را باید به تلاش معاش بپردازد، نوشتن چند وبلاگ از حد توان و فرصت بیرون است، اما نمی دانم چه بود که مرا به این کار وادار می ساخت.
مدتي که گذشت، فهميدم در اين شهری که هر روز پر جمعيت تر می شود، نوشته هايم مانند تابلويی نيست که در خيابان نصب شده باشد! بلکه مثل جنسی است در پستوی مغازه که بايد برای ارائه آن تلاش کنم و تبليغ نمايم! و برای همچو منی، اصل نوشتن آن به اندازه کافی دشوار بود، چه رسد به دوره افتادن که : ایها الناس بیایید و بخوانید!
به علاوه، انگيزه من سودا نبود! مشتری به کار من نمی آمد! اصلا اين ها مال من نبود که بخواهم آن ها را بفروشم!
از طرف ديگر، آن چه می نوشتم با نوشته های بسياري از بلاگ های ديگر تفاوت داشت. اين از آن جنس بود که اگر از دل بر نمی آمد بر دل نمی نشست! و من هنوز سياه دلی خود را چاره نکرده بودم!
تنها اميد من اين بود که کسی باشد که اين سطور مقدس از جان پاکان بر آمده را چنان بشنود که گويی من بد سيرت در اين ميان نيستم، آن گاه به واسطه اين واسطه گری، شايد روزنه ای بيابم به روشنايی قلب پاک آن عزيز، باشد که ذره ذره سياهی بگذارم و روشنی بگيرم!
اين يکی را نمی دانم که آيا شده ؟! آيا کسی هست که نيازی داشته باشد به درمانده ای مثل من که سخن دستگيران را برايش بگويم؟ آيا کسی توانسته از پس چهره بد نمای اين نايکرنگ، رنگ خوش خوش سيرتان خوش نمای را ببيند و خواستار آنان شود؟!
نمی دانم! و همين است که می خواهم آن را بدانم! حال از تو می پرسم. دوست و همسفر عزيز ! که شايد هيچگاه احساس نکردی اين مدعی ، قدمی در سفر باتو همراه شده باشد، آيا گمان می بری که باید اين رفتار تداوم داشته باشد؟! آيا فکر می کنی اگر چه اين خاسر بی نوا بهره ای از آن چه می نويسد نبرد، ديگران را سودی در اين هست؟!
خوبی اين ديوار های بلند دنيای مجازی اين است که معذور شرم و رودربايسی برای کسی به همراه ندارد. پس آن چه می خواهی بنويس. و تمنا می کنم از تعارفات بپرهيز! و اگر هم خواستی در گذار و در گذر که آن هم جوابی پر معناست به من که من هم در گذارم و در گذرم!
عين اين کلام در مورد وبلاگ ديگرم جاری است . در انديشه های تابناک که درخشش آن ناشی از محتوای بلند آن و نه از نويسنده ای مثل من است، از ريشه هايی می گفتم که بايد در باور همه مان باشد. که اگر این ریشه های محکم را نداشته باشیم، باقی همه بوته هایی سست خواهد بود که شیطان را اشاره ای کوچک کافی است در بر کندن آن چه باور داشتیم و می پنداشتیم.
تصميم داشتم اين وبلاگ را بی سر و صدا ، همانگونه که تا کنون در اين گوشه به سر برده بودم، و خجلت زده از چند عزيزی که چندی يکبار حقير را به ياد کردنی می نواختند، از منظر چشم دوستان دور کنم، اما چندی قبل باز عزيزانی در پيام ها و همچنين گفتگو هايی که از طريق پيام رسان داشتيم، سراغی از اين قديم آشنای کم قرابت گرفتند و وادارم ساختند قبل از انجام اين کار، از محضر عزيزان رخصتی بطلبم.
در اينجا اجازه دهيد کمی از نگفته هايم بگويم.
دوستان! قدر فرصت های گرانبهايتان را که اقتضای سن در اختيارتان گذارده ، بدانيد. وقتی می بينم که پديده مبارک وبلاگ ( البته تنها برای بعضی! وگرنه بسياری را تنها خسران افزوده و بار سنگين کرده است) باعث شده بسياری دل های پر نشاط و سر شار از هديه الهی محبت به ديگران، با هم آشنا شده و به هم نزديک گردند و همديگر را در ذکر و ياد خود از محبوب حقيقی شريک کنند، از شعف سر شار می شوم. وقتی می بينم دوستان با هم وعده می کنند که در رفتن به پای بوس هشتمین آیینه دار بزرگ ، با هم باشند، از شوق بی تاب می شوم. و...
اما از سوی ديگر خود را اسير مسائلی می بينم که گذر عمر آن ها را لاجرم ساخته و دست و پايم را بسته است. آنقدر که حتی در شهر خود نمی توانم در جمع دوستان حضور يابم و در لذت ديدار آنان از وعده گاه محبوب آخرين، شريک شوم.
اما به شما توصيه دارم از اين فرصتها و وعده ها بهره بريد. سعی کنيد آن را که به آسمان نزديک تر است در کار بداريد و در کنار بياريد. صاف باشيد و پاک باشيد و...
آه از من که هنوز دست از اين رنگ و ريا بر نداشته ام. بر من ببخشيد که ريا کارانی مثل من را دعوی و ادعا بيش از ديگران است.
از اين همه بذل توجهی که در خواندن اين سطور نموديد سپاسگذارم. در انتظار نکته دانی هايتان هستم. آسمانی باشيد.
آی دی پيام رسان ياهو: mosaafer_aseman

  
نویسنده : مسافر آسمان ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٢


حسين سفينة النجاه

از بهشت رمضان که بيرون ميرفتيم، حيرت زده بودم که چطور توانستم آن را به خواب بگذرانم! سراسيمه و وحشت زده از دربان خواستم تاملی کند ، شايد کمی تدارک کنم. گفتند اين مجال رفت، ولی شاد باش که مجالی ديگر نهاده اند، خودت را آماده قربانی کن تا اگر از تو پذيرفتند، برات را برده ای!
شاد شدم! آسوده گشتم، اما باز خسبيدم! آخ که اين مهربانی آسمان چه ها با من نکرد! آخر هميشه در خواب می بينم که در آسمانم، او با ابرهای نرم و روانش مرا در آغوش خود می گيرد، از اينکه آلودگی لباسهايم ابرهای تميز و زيبايش را بيالايد، هيچ ناراحت نمي شود. از اين رو باز خوابيدم.
می دانید کی بیدار شدم؟ دیر! خیلی دیر! زمانی که آب آمده بود و دنیا را برده بود! مرا هم برده بود. دیدم که دارم غرق می شوم. دیگر نمی توانستم بخوابم و خواب ببینم. دیگر فرصت مجددی نبود! در این میان، دیدن یک کشتی که به سویت می آید، چه حسی می آفریند؟
آن کشتی را می شناسی. همه می شناسند. آخر وقتی دست و پا می زدم، خیلی ها با من بودم. همانها را در عرشه کشتی دیدم. آسوده، خوابیده!!
آخ چقدر اینجا امن است! چقدر راحت است! انگار روی همان ابرها نشسته ام. همانجا که در خواب می دیدم! نه ! اینجا همانجاست! اینجا آسمان است. اینجا خود آسمان است!

حسین مصباح الهدی
حسین سفینة النجاه

  
نویسنده : مسافر آسمان ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱


شرح سفر

سلام و درود بر شما مسافران کوی دوست، امید که دست راهزنان پلید از دلهای پاکتان دور باشد.
حقیر وامانده، مدتهاست که سر در مطالعه حکایت مسافرانی بزرگ دارد که زمین گنجایش ایشان نداشت، پس آسمان را ماوای خود ساختند.
آسمان همیشه برای زمینیان جلوهای جذاب داشته است. بعضی دست بر ابرها زدن را آرزو کردند، بعضی یافتن ماورای آن را مشتاق شدند، که البته به آن دست یازیدند.
اما بسیاری تمنایی فراتر از اینها داشتند. نه این آسمان که آسمان آفرین را خواستند! و این
خود عهدی بود بین آسمان و ایشان :
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ** باز جوید روزگار وصل خویش

راه بین زمین و آسمان از ابتدا اینقدر دور نبود: و قلنا یا آدم اسکن انت و زوجک الجنه

بلکه اولین مسافران را راهزن امان نداد: فازلّهما الشیطان عنها فاخرجهما مما کانا فیه

آن راهزن را جز این کاری نیست. مسافران باید که متاع خویش در یابند.
در طول سفر، راهزن را اعوانی فراهم شد، حتی از بین کاروان ! حتی به هیبت ساربان!
این داعی حقیر، ساربان بسیار دیده، گرچه قدمی برنداشته، حکایت به مقصد رسیده بسیار شنیده، و چون زخم تیغ دشمن برداشته، دزدان دوست نما باز شناخته است.
پس به امید اینکه با سراغ دادن راه به گمشده ای یا راه جویی، از برکت همت او به سرای امنی رسد، این دعوت و خواندن را در پیش گرفت. پس این همه که میگویم، داستان من نه؛ که حکایت آسمانیان بدانید، با اطمینان به ساربانان که خضر راهند، قدم بردارید، و هر که از یاران در کنار دارید، دست گیرید و بر راه آرید.
و هشدار که از رهزنان بترسید و بپرهیزید، و هر که دعوی رهنمایی کرد، به عنوان دوست برنگیرید:
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی

سخن دراز گشت. از بیم ملالت خاطر عزیز شما همراهان، اینک دم می بندم و شما را به زلال زمزمه راه یافته ای آسمانی می سپارم که در گامهای نخست، شرح کوتاهی از آنچه در پیش است نمایان می کند:

بشر مادی در بيداء ظلمت مادیّّّت زندگی می کند، و در دريای بيکران شهوات و کثرات غوطه می زند؛ هر آن، موجی از علائق و وابستگی های مادّی او را به طرفی پرتاب می کند، هنوز از لطمات و صدمات آن موج به حال نيامده، موجی سهمگين تر و دهشت انگيز تر که از علاقه به مال و ثروت و زن و فرزند سر چشمه می گيرد سيلی های متوالی به صورت او نواخته و او را در قعر امواج خروشان اين بحر ژرف و دريای هولناک فرو می برد، به طوری که ناله و فريادش در ميان نهيب امواج ناپديد می گردد.به هر جانب که می نگرد، می بيند که حرمان و حسرت که از آثار و لوازم لا ينفکّ مادّه فساد پذير است، او را تهديد و ترعيب می نمايد.
در اين ميان گاهگاهی يک نسيم جانبخش و روح افزا به نام جذبه او را نوازش می دهد و چنين می يابد که اين نسيم مهر انگيز او را به جانبی می کشد، و به مقصدی سوق می دهد؛ اين نسيم متمادی نبوده و گاه و بی گاه می وزد:

و انّ لربّکم فی ايّام دهرکم نفحاتٍ الا فتعرضوا لها و لا تعرضوا عنها
[بدانيد و آگاه باشيد که پروردگارتان را در ايّام روزگار شما نسيم هايی است، بکوشيد که خود را در معرض آنها قرار دهيد و از آنها روی نگردانيد]

در این موقع سالک به سوی خدا جانی گرفته و از تاثیر همان جذبه الهیه تصمیم می گیرد که از عالم کثرت عبور کند و به هر ترتیب که میسور است بار سفر بر بندد و از این غوغای پر دغدغه و مولم خود را خلاص کند. این سفر را در عرف و اصطلاح عرفا سیرو سلوک نامند.
سلوک یعنی پیمودن راه، و سیر، یعنی تماشای آثار و خصوصیّات منازل و مراحل در بین راه.
زاد و توشه این سفر روحانی مجاهده و ریاضت نفسانی است، زیرا قطع علائق مادّه بسیار صعب و دشوار است، بنابر این اندک اندک رشته های علقه عالم کثرت را پاره نموده و از عالم طبع سفر می نماید.
هنوز از خستگی راه نیاسوده وارد عالم برزخ که کثرت انفسیه است می گردد. در اینجا به خوبی مشاهده می کند که مادّه و کثرات خارجیه در درون خانه طبع او چه ذخائری به ودیعت نهاده بودند، اینها همان موجودات خیالیه نفسانیه هستند که از برخورد و علاقه به کثرات خارجیه به وجود آمده و جزء آثار و ثمرات و موالید آن به حساب می آیند.
این خیالات مانع از سفر او می شوند و آرامش را از دل او می گیرند، و چون سالک،ساعتی بخواهد در ذکر خدا بیارمد، ناگهان چون سیل بر او هجوم آورده و قصد هلاک او می کنند.

جان همه روز از لگد کوب خیال
و ز زیان و سود و از بیم زوال
نی صفا می ماندش نی لطف و فرّ
نی به سوی آسمان راه سفر

لبّ الالباب

***************************************************************
همرا با صفا! حکایت سفر را تا اینجا در جان نگاه دار تا در فرصتی دیگر با تو از ادامه راه و چگونگی رفع این مانع بگویم.

  
نویسنده : مسافر آسمان ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۱


حکايت اندوه

گرگ اجل يکايک از اين گله می برد * وين گله بين که چه آسوده می چرد

کلماتی که توسط اين حيران نوشته شدند و دوستان از آن پريشان گشتند، حکايت تقديری بود که قادر متعال بر همسفری از اين خيل عظيم رهسپاران جاری کرده بود؛
آن مرکب باد پيما آمد و مسافری را از کاروان جدا کرد و با خود برد.
گر چه اين حقير سر گشته در صحرای نا سوت، به چنين طوفانهای مهيبی آزموده نگرديد، ولی آنانکه در اين سفر سخت، دست به ياری داده، و دل در گرو همراهی نهاده اند، و به خصوص آن وهاب متعال هديه ای عظيم را در قالب جسمی خرد عطايشان کرده است، نديده حس می کنند دردی راکه يار به جای مانده را در هم می فشرد، و همچنین در می يابند درد اين درد ديده را!
آرزوی اين طفيلی کاروان، سلامت و سعادت همه شما کاروانيان است.
اميد که قبل از رسيدن آن مرکب باد پا، همراه هر کس که همراهتان است، بر مر کب باد، به آسمان، آن وادی آباد رسيده باشيد.

  
نویسنده : مسافر آسمان ; ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ،۱۳۸۱


همسفری رفت!

دوستی بود، همرهی داشت، همسرش بود!
یک شب سرد، او سفر کرد، مرد ماند و کودکی خرد!
............
دوستان! عفو!
ز اشک و اندوه، قدرتم نیست .

  
نویسنده : مسافر آسمان ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۱


منازل السیر



سالی گذشت بر من و حالی نیافتم
نقصان گرفت عمر و کمالی نیافتم

فکری برای فرصت پرواز کی کنم
کاندر قفس فراغت بالی نیافتم


ای عزیزان ! اگر دیر زمانی است که دست خود پرستی و هوای نفس بر چوبه دار نا امیدی بسته اید , این دفتر باز گشائید تا قاصدان خوش خبر ستون به ستون شما رامژده همی دهند و سحاب محبت الهی باران رحمت از آیات و احادیث بر شما همی بارند. گرچه صرف بیان علاج و تجویز دارو , شفای مریض را به ارمغان ندهد, شوقی باید از برای نیل به سلامت و خوفی باید از ماندن در مرداب ملامت تا کی میسر شود امر طبابت !
مپندار که وعظ هر واعظی تو را به کار آید و سخن سرایی مدعیان تو را به راه آورد ! چه بسا آنان که عمرشان به ادعای اهلیت در قرآن و احادیث طی شده است ولی مدعای ایشان چیزی به جز علمی که حجاب اکبر است نباشد.
و اما : اگر شمیم رحمتی از گلشن محمدی (ص ) دلت را به خود کشانید و بر ساحل دل ستان این دریا , زورق امید خود باز یافتی و بر نفس خود همی تاختی, و با براق آسمان پیمای عشق بر سرادقات جمال او شتافتی , ما را از تو مسئلتی است بر دعا , که توفیق آن یابیم تا بار دگر دفتری دیگر بر تو گشاییم .
اگر از منازل مسیر سفرمان پرسی, این چند را در نظر دار تا بعد:
1.یقظه 2.توبه 3. محاسبه 4. انابه 5. تفکر 6. تذکر 7. اعتصام 8. فرار 9. ریاضت 10. سماع 11. حزن 12. خوف 13. اشفاق 14 . خشوع 15. اخبات 16. زهد 17. ورع 18. تبتل 19. رجا, 20. رغبت ....... 100.

در انتظارتان , دعایتان می کنم .


  
نویسنده : مسافر آسمان ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸۱


افسوس که ماه رمضان رفت

افسوس كه ماه رمضان رفت ،
همسفران ! در آن دم كه خواب غفلت ,من گرفتار بند هاي خود ساخته را در ربوده بود، قافله سبكباران آمد و گذشت!
دريغ كه بانگ جرس بيدارم نكرد و هياهوي شادمانه كاروانيان سرمست از مي قافله سالار ، هوشيارم ننمود.
حال اي بيدار ! هشدار! بيا كه دست بر دامن سبكبالان زنيم، باشد كه ناي خشكيده مان را به طفيلي مستي شان قطره اي نصيب باشد.


حس دين دوستي و گرايش به عوالم غيب و كشف اسرار ماورائ طبيعت از غرائز افراد بشر است و مي توان اين غريزه را ناشي از جاذبه حضرت رب ودود دانست كه عالم امكان بالاخص انسان اشرف را به مقام اطلاق و نا متناهي خود مي كشد و مغناطيس جان همان ان جان است كه از آن به جانان و حقيقه الحقائق و اصل قديم و منبع جمال و مبدا الوجود و غايه الكمال تعبير كنند.
اين جذبه مغناطيسيه حقيقيه كه نتيجه و اثرش پاره كردن قيود طبيعيه و حدود انفسيه و حركت به سوي عالم تجرد و اطلاق و بالاخره فناي در فعل و اسم و صفت و بقاي هستي به بقاي حضرت معبود است از هر عملي كه در تصور آيد عالي تر و راقي تر است.
جذبه من جذبات الرحمن توازي عباده الثقلين.
انسان در كمون ذات و سرشت خود حركت به سوي اين كعبه مقصود و قبله معبود را مي يابد و به نيروي غريزي و فطري الهي بار سفر ميبندد و با تمام شراشر وجود بدين صوب رهسپار مي شود .
عالم جسم و ماده او كه طبع اوست، و عالم ذهن و مثال او كه برزخ اوست ،و عالم عقل و نفس او كه حقيقت اوست همه بايد در اين سفر وترد گردند و با يكديگر تشريك مساعي كنند. بدن بايد وجهه خود را رو به كعبهخ نموده ، در حال نماز به قيام و ركوع و سجود در آيد ، ذهن بايد از خاطرات ، خود را مصون داشته و رو به سدره المنتهي كند و روح بايد غرق انوار حريم حرم الهي گردد و درون حرم امن حضرت احديت محو و مدهوش شود.
و از اينجا بدست مي آيد كه عده اي كه به ظاهر پرداخته و از عباديات و اعمال حسنه فقط به فعل غالبي اكتفا كنند و از مغز و جوهره به پوست قانع گردند چقدر از كعبه مقصود دور و از جمال و لقاي او مهجورند.
و همچنين عده اي كه به معناي فقط گرويده و از اتيان اعمال حسنه و عبادات رعيه شانه خالي كنند چقدر از متن وتاقع كناره بوده و از حقييقت به مجاز و از واقع به تخيل و توهم قناعت كردهاند.
مگر نه أنست كه نور خدا در تمام مظاهر عالم ساري و جاري است ؟ پس چرا بدن را از عبادت معاف داريم و اين عالم جزئي را از تجلي انوار الهيه تعطيل نماتيم؟ أيا اين عبادت فقط از يكسو نيست؟
اما النمط الوسط و امت وسط أن دسته اي هستند كه جمع بين باطن و ظاهر نموده و تمام درجات و مراتب وجودي خود را بين ظاهر و باطن نموده و تمام درجات و مرتب وجودي خود را به عبادت و انقياد حضرت محبوب وا داشته و در اين سفر ملكوتي تجهيز مي كنند . ظاهر را عنوان باطن و باطن را جان و حقيقت ظاهر نموده و هر دو را با يكديگر چون شير و شكر بهم در أميخته اند . از ظاهر ، مرادشان وصول به باطن و باطن را بدون ظاهر هبا’ منثورا شمارند.

الهم نور ظاهري بطاعتك و باطني بمحبتك و قلبي بمعرفتك و روحي بمشاهدتك وسري باستقلال اتصال حضرتك . يا ذاالجلال و الاكرام.
رساله لب الالباب


همسفران! خوشحالم كه همراه منيد. نجواهاي سفر تان زيبا بود. نا اميد نباشيد! سختي راه فقط تاآيينه است! از آيينه تا آسمان راهي نيست. اكنون آب را دريابيد.
دوستان ! مسير ما توقفگاه بسيار دارد و نيز گذر گاه و خطر ها! دست خضر را رها نكنيد.



  
نویسنده : مسافر آسمان ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۱


سفر به آسمان


در طلب طهارت ، برلب آب نشستم ،
بدو گفتم : اين جلوه روشن و منورت از چيست ؟
گفت: از پاکی و زلالی منست . که نه تنها طاهرم، بلکه طهورم .
گفتم : چقدر به آيينه می مانی؟!
گفت: آيينه هم پاک است و پاکی بخش ، چرا که به زيبائی ، زشتی ها را می نمايد!
گفتم : چه در دل داری ؟!
گفت: نيک بنگر تا ببينی .
نگريستم ، آسمان را ديدم.
گفتم : چرا آسمان؟!
گفت: چون از آسمان آمده ام که پاکی من نيز برکت اوست ! و آرام نخواهم گرفت تا بدان باز گردم.
گفتم: می گويند من هم از آسمانم! گفت : پس اين قرار و آرام چگونه توانی داشت؟!

گفتم : چه کنم؟
گفت : تو هم بيا به آسمان برگرديم!
گفتم : چگونه؟
گفت : مانند آب زلال شو، مانند آيينه پاک شو ، آنگاه به آسمان سفر توانی کرد!


نظر پاک تواند رخ جانان ديدن که در آيينه نظر جز به صفا نتوان کرد


*************************************************

دوستان! با من همسفر آسمان می شويد؟!

  
نویسنده : مسافر آسمان ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۱